وقتی ژوزف خیلی کوچک بود پدربزرگش روانداز محشری برای او دوخت. وقتی ژوزف بزرگتر شد پدربزرگ از آن روانداز کت محشری برایش درآورد. مدتی بعد که کت برای ژوزف کوچک شد پدربزرگ یک جلیقه برایش دوخت و چندی بعد از همان پارچه کراوات، دستمال و دکمه برایش درست کرد اما دکمه گم شد. روز بعد ژوزف به مدرسه رفت و همانطور که با قلمش روی کاغذ مینوشت گفت فقط همین برایم مانده که از آن، یک داستان محشر بنویسم.
کتاب "یک داستان محشر"، در واقع نشاندهندهی رابطهی گرم خانوادگی و صمیمیت بین نوه و پدربزرگ است. همچنین داستانی است از خلاقیت، بازیافت و استفادهی بهینه از مواد مصرفی.