«خیالباف» قصهی دختری دبستانی به نام «بهاره» است که برای پدرش مشکلی پیش آمده و به جرم نکرده در زندان است. بهاره در شرایط بحرانی خانواده و با وجود سن کمش در کارهای خانه به مادرش کمک کرده و از بردار کوچکتر خود نیز مراقبت میکند اما از زمین و زمان شاکی است و مدام با مادرش جر و بحث میکند. او در طول داستان به رشد روحی رسیده و مادرش را درک میکند. درنهایت شرایط را میپذیرد و برای بهتر شدن آن تلاش میکند.
جهت مشاهده این بخش، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به سایت