زازی، زرافه کوچولو، به همه جای بیشه سرک میکشید و با کمک گردن درازش خیلی چیزها را میدید و میشنید. بعد اینها را بلند بلند برای همه میگفت و میخندید. بچههای دیگر از دست زازی حسابی کلافه بودند.